خاطره زايمان
آنيتاي خوشگلم در 6 خرداد 90 ساعت 8:35 شب با وزن 3330 با قد 50 با زايمان طبيعي مثلا بدون درد در بيمارستان صارم متولد شدي
داستان زايمان ماماني به اين قرار :
5شنبه 5 خرداد رفتم سونوگرافي كه ببينم وضعيتم چطوريه با سرخوشي دكي گفت 19 خرداد براي طبيعي اماده باش و اگه زودترم شد هيچ مشكلي نداره چون ريه هاي دخملي رسيدست..........منم خوشحال كه حالا حالا ها وقت دارم رفتيم تره بار و اومديم خونه
شبم دلم گرفته بود به شوشو گفتم بريم بيرون كه منم پياده روي كنم ............يه دردايي رو حس ميكردم و احساس ميكردم ني ني خيلي اومده پايين-كه رفتم داراباد انجا هم كلي پياده روي............شامم جاتون خالي جيگر خورديم كه گويا اخرين شام دونفره بود.......هر شب من تا دير وقت با دوستان چت ميكردم كه اون شب هم درد خفيفي داشتم هم احساس سنگيني تو رحمم ديوانه ام كرده بود و ديدم خواب بهترين گزينه ست........تنها شبي كه من در دوهفته اخير زود خوابيده بودم و با ارامش همان شب اخر بود
ساعت 7 صبح يه ان احساس كردم صداي ترقه تو شكمم اومد گلاب به روتون تو دستشويي بودم
بعد اومدم نشستم داشتم شوشو رو اذيت ميكردم كه احساس كردم داغ شدم و فكر كردم به خاطر تكرر اداره مشكوك شدم نكنه كيسه اب باشه
كه يه ان رنگ از روم پريد شوشو هي ميگفت چي شده چرا اينطوري ميكني كه پريدم تو حموم ديدم بله خودشه
بعد شوشو كه حسابي هول كرده بوده و از يه طرف هم خيبلي خوشحال بود و هي ميگفت اخيش تموم شد داره مياد........ بدو بدو وسيله ها را جمع و جور كرد
به همكارش هم زنگ زد دوربين ازش گرفتيم منم رفتم براي رفقاي ني ني سايتيم نوشتم كه دارم ميرم براي زايمان برام دعا كنيدوشوشو ازم اخرين عكس رو تو اتاق نيني گرفت
ساكم هم قبلا اماده كرده بودم
تارسيدم صارم هول وهوش ساعت 9 صبح شده بود و حوله كوچيكي هم گذاشته بودم كه لباسام خيس نشه و چون من اتوبان بابايي بودم وصارم خيلي بهم دور بوديه يه مقدار رسيدن به بيمارستانم طولاني شد
اب هم كم كم داشت ميرفت و تا اخرزايمان ادامه داشت
سريع رفتم اورِژانس و تشكيل پرونده و بعد زايشگاه و اولين معاينه دردناك انجا بود كه واقعا درد داشت اما ميشد تحمل كرد.
دكي كه معاينه كرد گفت ابريزش واضحه و دكترت كي بوده؟گفتم تازه يكشنبه ميخواستم با دكي شاه حسيني صحبت كنم و كه نشد
و بهش زنگ زدن گفت مياد
ديگه تنقيه(دردناكم نبود) و وصل كردن انژو و گرفتن ازمايش و پوشيدن لباس بود در ضمن من تو 38 هفته بودم
بعد پرسيدم امپول فشار ميزنيد گفت نه حالا حالا بايد با درد خودت پيش بري وساعت 10 صبح بود.
منم هيچ دردي جز يه درد پريودي خيلي كم تا ساعت 12 نداشتم
دستگاه هم بهم وصل بود كه قلب ني ني رو نشون ميداد و انقباض ها رو كه من اصلا حس نميكردم
ساعت 12 دوباره معاينه دردناك و گفتن 2 سانت بازشده و من خيلي خوشحال كه درد ندارم...........................
در ضمن اين دوساعت هم مرتبا راه ميرفتم وهي همه به گوشيم زنگ ميزدن
ساعت شد 1 و ماما با سرم فشار اومد وچشمتون روز بد نبينه تا ساعت 3 انقباض هاي وحشتناك داشتم كه از يه سمت راست شكم شروع به گرفتگي ميكرد و به وسط شكم وسمت چپ
تو اون حال وبا دستگا هاي وصل شده هم ميگفتن راه برو ومن هم ميله دستگاه رو گرفته بودم و انقباض كه شروع ميشد واي ميستادم و صدامم در نميومدوبه ميله ها فشار ميدادم
همه هم كلي ذوق ميكردن كه مريضي دارن كه صداش در نمياد و ارومه ديگه هي معاينه ام ميكردن
تا ساعت 3 پيش رفتم و همچنين دوست نداشتم اپيدورال بشم كه ديدم دارم بيهوش ميشم و ماما رو صدا كردم و اون هم دكتر بيهوشي رو صدا كرد براي بي حسي
شانسم هم آقای دكتر جهانبخش بود كه فوق العاده بود و بي نظير و اون بود که تو زایمانم خیلی کمکم کرد................
ديگه وقت اپيدورال رسيده بود و من با اون دوساعت درد فقط ا سانت دهانه بيشتر شده بود و سه سانت بود
ساعت 4 اپيدورال گرفتم كه اينجوري بود كه چهار زانو ميشيني روي تخت كمرتو خم ميكني و اونا هم بعد شستشو با بتادين بي حسي رو تزريق ميكنن و دردشم مثل درد امپول ميمونه..... و ديگه دردي رو حس نكردم تا ساعت 5:30 مرتب هم راه ميرفتم و اجازه دادن ديگه شوشو هم بياد
ديگه دردام پشت سر هم شده بود من با اينكه اپي شده بودم متوجه ميشدم اما باز هم ميتونستم تحمل كنم ساعت 6
شده بود 6 سانت دهانه رحم باز شده بود و شاه حسيني هم تشريف اورده بود
ديگه هي معاينه هي معاينه
تا ساعت 7 كه ديگه 10 سانت شده بود
و مرحله اخر همش معاينه با زور زودن بود كه نهايت اذيت شدن من اونموقع بود
ديگه فقط گريه ميكردم اونا هم دستشون تو رحم و معاينه ميكردن به من ميگفتن زور بزن
دكي ميگفت موها شو ميبينم زور بزن ديگه نميتونستم تحمل كن چند تا ماما معاينه ميكردن يه مامايي بود كه اسمش رو يادم نيست خيلي دلسوز بود اون خيلي كمكم كرد دكتر كه اصلا به خودش زحمت نميداد
بعد ديگه رفتم سر دستشويي فرنگي نشستم و هي زور
كلي هم راه رفتم شوشو نگران و مظطرب
گوشي همش زنگ ميخورد كه زايمان كرد يا نه
ساعت نزديك 8
دوباره معاينه و يه مامايي كه دلش به حالم سوخت و گفت ببريمش اتاق عمل خودم كمكش ميكنم
از در اتاق داشتم ميومدم برم بيرون كه فقط اشك ميريختم و دو سه بار هم موقع معاينه و زور داد زده بودم
شوشو به ديوارتكيه داده بود ومنو ديد كه ماما ها زير بغلم رو گرفتن دارن ميبرن يه نگاه عميق و اشك الود كرد كه از قشنگترين لحظه هام شد
داشتم ميرفتم و گريه ميكردم دك بيهوشي گفت بفر ما شام با بي حالي و گريه گفتم نوش جان و همه خنديدن
گفت تو خيلي محكم بودي باورم نميشه گريه ميكني
در اتاق عمل باز شد.............
يه اتاق عمل خوشگل...........كه توجهم رو جلب كرد
همه داشتن اماده ميشدن
تخت برقي بود من روش خوابيدم و استرس عجيبي داشتم تا چند لحظه ديگه ني ني رو ميبينم
پرده رو زدن جلوي چشمام
دكتر بيهوشي اومد بالاي سرم
اكسيژن
ديگه زور زدن هاي ناخواسته شروع شده بود
دكتر بيهوشي داد ميزد سرم نفس بگير و هي سرمو بالا ميگرفت و داد
ماما مرتبا شكمم رو فشار ميداد
((((((((((((((به دكي تو اتاق عمل گفته بودم از برش ناحيه پرينه ميترسم گفت بي حس ميكنم گفتم از امپول هم ميترسم اونكه داشت اونموقع دستكش رو دستش ميكرد گفت ااااااااااااه ميگم متوجه نميشي)))))))))))))))
بعد هي داد و بيداد زور بزن
من كه جيغ زدم دوبار كه نميتونممممممممممممممممم
دك بيهوشي آقای دکتر جهانبخش که بالای سرم ایستاده بود
گفت داد نزن ..............اون سرم داد ميزد نفس بگير و زور بزن
يه آن متوجه شدم
كه داره برش ميده و من يه آن زور طولاني زدم احساس كردم يه چيز سنگيني داره مياد بيرون كه ني ني با سر و دست اومد بيرون
دوباره برش داد و هي زور ميزدم
كه كشيدش بيرون و سريع برد به متخصص اطفال دادش و گريه نكرد و من گفتم سالمه گفتن اره كه دكتر زنان دويد سمتش و شوشو هم اومد داخل و فيلم ميگرفت يه ان صداي گريه پيچيد و ساعت 8:30 بود و فكر كنم داشت اذان ميگفت منم ناراحت وبي حال بودم
راستش اون لحظه هم از شوشو هم از ني ني بدم ميومد
بعد همه سرگرم ني ني بودن و هي تفسير
5دق بعد هم بخيه ها شروع شد
قبلا خونده بودم تو اينجا كه اصلا متوجه برش پرينه نميشي و من هم با خودم ميگفتم اينا همش حرفه اما
براي خودم كامل متوجه شدم درسته اون موقع اينقدر درد داري كه متوجه دردش نميشي
حتي متوجه بخيه ميشي اما دردي رو حس نميكني
خلاصه اينكه من 12 ساعت زايمانم طول كشيد اينقدر زمان داشتم كه هركي بهم گفته بود التماس دعا يادم بود نامش رو بردم
جالب اينجاست كه اون روز من تنها زائوي بيمارستان بودم و همه هي با من بگو بخند ميكردن
ومن تا لحظه ي اخر باورم نميشد دارم زايمان ميكنم و انگار تو خواب بودم.
ماماني ببين با چه سختي آوردمت ......................قدر ماماني و بابايي رو بدون.....................همين

.jpg)
http://niniweblog.com/images/smilies/cut/cut%20(19).gif


خاطره زايمان 